پسرم بردیا

تولد من

1395/8/27 8:28
نویسنده : سالویا ملکی
113 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 26 آبان 1395 بردیای عزیز 5 ماهشه که این وبلاگو من درست کردم تا خاطرات پسرمو یادداشت کنم بردیا جون در تاریخ 24 خرداد 1395 در بیمارستان عرفان به دنیا اومد و بیشتر از اینکه مادرش بهش زندگی بده به مادر و پدرش زندگی داد قرار بود 25 ام بیاد ولی تصمیم گرفت زودتر بیاد

بردیا هر چی می بینه رو می خواد بکنه تو دهنش و مدام داره دستشو می خوره الان پسرم سه هفته ست که غلت می زنه و دمر می شه و اگه پاهاشو بگیریم به جلو می ره کار جدیدشم اینه که چند دفعه سرفه کرد منم عکس العمل نشون دادم و خندیدم خوشش اومد فک کرد کار جالبیه حالا همش الکی سرفه می کنه

بردیا حدود یک ماهش بود که موهای خودشو می کشید و دردش می گرفت و گریه می کرد ونمی تونست ارتباط بینشو درک کنه مجبور شدیم دستکش دستش کنیم

بعضی شبا قبل از یک ماهگی دل درد (کولیک)  داشت و ما شکمشو گرم می گردیم و راهش می بردیم که خدا رو شکر دل دردش زودی خوب شد بردیا از اولی که به دنیا اومد عین آدم بزرگا شبا می خوابید و بیخوابی نمی کرد و صبح ها با ما بیدار می شد فقط در طول شب دو بار گریه می کرد که شیر می خواست شیرشو با چشم بسته می خورد و می خوابید

بردیا عاشق تلویزیونه از دو ماهو خورده ای با دقت تلویزیون نگاه می کرد از دو ماه و نیمی شروع کرد به قان و قون کردن ولی تا می خواستیم ازش فیلم بگیریم ساکت می شد و زل می زد به دوربین از حدود سه ماهگی شروع کرد به حرکت طولی از سرش پاهاشو فشار می داد و بالا می رفت

دو روز پیش رفتیم پیش دختر خالم نگار جون ازش کلی عکس گرفت بردیا ام مدام یا داشت با کفش و جورابش بازی می کرد یا دستش تو دهنش بود ولی پسرم خیلی همکاری کرد و گریه نکرد

اینم چند تا از عکساش

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم بردیا می باشد