تولد من
امروز 26 آبان 1395 بردیای عزیز 5 ماهشه که این وبلاگو من درست کردم تا خاطرات پسرمو یادداشت کنم بردیا جون در تاریخ 24 خرداد 1395 در بیمارستان عرفان به دنیا اومد و بیشتر از اینکه مادرش بهش زندگی بده به مادر و پدرش زندگی داد قرار بود 25 ام بیاد ولی تصمیم گرفت زودتر بیاد
بردیا هر چی می بینه رو می خواد بکنه تو دهنش و مدام داره دستشو می خوره الان پسرم سه هفته ست که غلت می زنه و دمر می شه و اگه پاهاشو بگیریم به جلو می ره کار جدیدشم اینه که چند دفعه سرفه کرد منم عکس العمل نشون دادم و خندیدم خوشش اومد فک کرد کار جالبیه حالا همش الکی سرفه می کنه
بردیا حدود یک ماهش بود که موهای خودشو می کشید و دردش می گرفت و گریه می کرد ونمی تونست ارتباط بینشو درک کنه مجبور شدیم دستکش دستش کنیم
بعضی شبا قبل از یک ماهگی دل درد (کولیک) داشت و ما شکمشو گرم می گردیم و راهش می بردیم که خدا رو شکر دل دردش زودی خوب شد بردیا از اولی که به دنیا اومد عین آدم بزرگا شبا می خوابید و بیخوابی نمی کرد و صبح ها با ما بیدار می شد فقط در طول شب دو بار گریه می کرد که شیر می خواست شیرشو با چشم بسته می خورد و می خوابید
بردیا عاشق تلویزیونه از دو ماهو خورده ای با دقت تلویزیون نگاه می کرد از دو ماه و نیمی شروع کرد به قان و قون کردن ولی تا می خواستیم ازش فیلم بگیریم ساکت می شد و زل می زد به دوربین از حدود سه ماهگی شروع کرد به حرکت طولی از سرش پاهاشو فشار می داد و بالا می رفت
دو روز پیش رفتیم پیش دختر خالم نگار جون ازش کلی عکس گرفت بردیا ام مدام یا داشت با کفش و جورابش بازی می کرد یا دستش تو دهنش بود ولی پسرم خیلی همکاری کرد و گریه نکرد
اینم چند تا از عکساش






تولد من 

