پسرم بردیا

افسوس

متاسفانه من فقط یک بار در مورد پسرم اینجا مطلب نوشتم و نمی دونم چی شد که کلا فراموشم شد که این کار را ادامه دهم ، الان پسرم کلاس سومه من خیلی خودمو سرزنش می کنم که چرا خاطراتش را ننوشتم امروز هم به طور کاملا تصادفی این مطالبی که نوشته بودم را پیدا کردم. امروز چهارشنبه 10 بهمن 1403 است ، ما تازه چند روزه یک ماشین دنا جدید خریدیم به بردیا نگفته بودیم بردیا عاشق ماشینه یک روز تعطیل با من اومد سرکار و باباش با ماشین اومد دنبالمون بردیا وقتی ماشین را دید خیلی ذوق کرد ، من خیلی توی درسهاش کمکش نمی کنم هر چی هست خودش یاد گرفته ، الان کلاس زبان و کلاس پیانو و کلاس بازیگری می ره ، کلاس بازیگری را خیلی دوست داده الت ترم سومش شروع شده تا حالا دو تا ...
10 بهمن 1403

تولد من

امروز 26 آبان 1395 بردیای عزیز 5 ماهشه که این وبلاگو من درست کردم تا خاطرات پسرمو یادداشت کنم بردیا جون در تاریخ 24 خرداد 1395 در بیمارستان عرفان به دنیا اومد و بیشتر از اینکه مادرش بهش زندگی بده به مادر و پدرش زندگی داد قرار بود 25 ام بیاد ولی تصمیم گرفت زودتر بیاد بردیا هر چی می بینه رو می خواد بکنه تو دهنش و مدام داره دستشو می خوره الان پسرم سه هفته ست که غلت می زنه و دمر می شه و اگه پاهاشو بگیریم به جلو می ره کار جدیدشم اینه که چند دفعه سرفه کرد منم عکس العمل نشون دادم و خندیدم خوشش اومد فک کرد کار جالبیه حالا همش الکی سرفه می کنه بردیا حدود یک ماهش بود که موهای خودشو می کشید و دردش می گرفت و گریه می کرد ونمی تونست ارتباط بینشو درک...
27 آبان 1395
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم بردیا می باشد